|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 13:18  توسط سجاد سنگوری زاده
|
توای صفای ضمیرم چرا نمی آیی؟
چرا بهانه نگیرم؟ ******** آقام آقام اگر حجاب ظهورت وجود تاره من است به حق زینب خدا کند که بمیرم چرا نمی آیی؟ هوای دیدن سرداب غیبتت دارم به این رواق پیرم چرا نمی آیی؟ چرا بهانه نگیرم؟ به جانه عمه سه ساله دل من را مشکن.... داغی به سینه دارم میل مدینه دارم.... -----------------------------------------------------------------------------------
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 20:10  توسط سجاد سنگوری زاده
|
صدای صاعقه وار حاج همت در زمان و مکان می پیچد : «برادران! ایران را محبوس کرده اند داخل یک قفس و دور تا دورش را محاصره کرده اند . محاصره اقتصادی ،سیاسی و نظامی از زمین و هوا و دریا ...افغانستان را ندیدید؟وضع عراق را هم که می بینید!از همه طرف ایران را در محاصره قرار داده اند و ما را توی یک قفس حبس کرده اند تا دم به دم حلقه محاصره را تنگ تر کنند و آخر این انقلاب را ساقط کنند. شما آیا می گذارید این انقلاب ساقط بشود؟ ما هیچ چاره ای نداریم الا که یک طرف قفس را بشکنیم و مردانه از قفس خارج شویم . . .»
درادامه مطلب بخوانید... ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 17:44  توسط سجاد سنگوری زاده
|
السلام علی خد التریب
مردانی که ختم جنگ و یا جام زهر( و یا هر چیز دیگری که مصلحت است) به نام انان ثبت شده بود با چهره ای خلاصه شده از شهروند ايراني ،صلح ، ثبات وترقي وبا شعار« كار» وعده حل مشکلات درپناه سازندگيشان را به مردم شهید پرور(!) می دادند.
بچه های زمان آخر
(*لک الحمد یا حمید! به خاطر تمام آن چه که برمن جاری و ساری کردی در سال ۸۵ و لک الحمد یا حمید!به خاطر تمام آن چه که در سال ۸۶ بر تمام آن چه که برمن جاری و ساری خواهی کرد! ) شاید این سال بیاید شاید...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 17:31  توسط سجاد سنگوری زاده
|
به نام خدا.
سلامٌ علي ال ياسين.
سلام مولاي من!مهدي جان. بازهم دلتنگ و دلخسته و دگرگون احوالم.باز اين دل هواي كوي تورانمود
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 16:46  توسط سجاد سنگوری زاده
|
باز باران با ترانه مي خورد بر بام خانه يادم آيد كربلا دشت پر شور و نوا را گردش يك روز غمگين گرم و خونين لرزش طفلان نالان زير تيغ و نيزه ها را باز باران با صداي گريه هاي كودكانه از فراز گونه هاي زرد و عطشان با گهرهاي فراوان مي چكد از چشم طفلان پريشان پشت نخلستان نشسته رود پر پيچ و خمي در حسرت لبهاي ساقي چشم در چشمان هم آرام و سنگين مي چكد آهسته از چشمان سقا بر لب اين رود پيچان باز باران باز باران با ترانه آيد از چشمان مردي خسته جان هيهات بر لب از عطش در تاب و در تب نرم نرمك مي چكد اين قطره ها روي لب شش ماهه طفلي رو به پايان مرد محزون دست پر خون مي فشاند از گلوي نازك شش ماهه بر لب هاي خشك آسمان با چشم گريان باز باران باز هم اينجا عطش آتش شراره جسمها افتاده بي سر پاره پاره مي چكد از گوشها باران خون و كودكان بي گوشواره شعله در دامان و در پا مي خلد خار مغيلان وندرين تفتيده دشت و سينه ها برپاست طوفان دستها آماده شلاق و سيلي چهره ها از بارش شلاقها گرديده نيلي وندرين صحراي سوزان مي دود طفلي سه ساله پر زناله پاي خسته دلشكسته روبرو بر نيزه ها خورشيد تابان مي چكد از نوك سرخ نيزه ها بر خاك سوزان باز باران باز باران قطره قطره مي چكد از چوب محمل خاكهاي چادر زينب به آرامي شود گل مي رود اين كاروان منزل به منزل مي شود از هر طرف اين كاروان هم سنگ باران آري آري باز سنگ و باز باران آري آري تا نگيرد شعله ها در دل زبانه تا نگيرد دامن طفلان محزون را نشانه تا نبيند كودكي لب تشنه اينجا اشك ساقي بر فراز خيمه برگونه ها بر مشك ساقي كاش مي باريد باران
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 11:16  توسط سجاد سنگوری زاده
|
|
|